کتاب شناسی

چاپ اول «اشتباه میکنید! من زندهام: کتاب علی شرفخانلو» نوشته حسین شرفخانلو از سوی انتشارات روایت فتح در بیستوششمین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران عرضه شد. نویسنده کتاب، فرزند شهید است و این کتاب را با مشاوره با یکی از نویسندگان به پایان رسانده است. به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، کتاب «اشتباه میکنید! من زندهام: کتاب علی شرفخانلو» در... ادامه مطلب...
| تأملی در غزلیات شمس |
|
|
|
| مقالات | |||||
| دوشنبه ، 18 مرداد 1389 ، 08:26 | |||||
|
نویسنده : موحد، محمد علی
نویسنده : موحد، ضیاء نویسنده : ابوالقاسمی، مریم میزگرد هشتم مهرماه امسال، در روز بزرگداشت مولوی، نشست کتاب ماه ادبیات و فلسفه به بحث و گفتوگو درباره دیوان شمس اختصاص داشت که با حضور دکتر محمد علی موحد، دکتر ضیاء موحد و دکتر مریم ابو القاسمی برگزار شد.حاصل این نشست پیش روی شماست. ***محمد علی موحد:این مجلس به مناسبت بزرگداشت مولانا و به یادبود سالروز وفات مولانا منعقد شده است.بنابراین بنده مناسب میدانم با این شعر شروع کنم: میا بیدف به گور من برادر که در بزم خدا غمگین نشاید امروز بزم خداست و لازمه بزم خدا این است که از گفتن مطالب پرتکلف و پیچیده خودداری کنیم و بیشتر با مسائلی که روشن و روشنگر باشد، سروکار داشته باشیم.همچنین چون بحث از غزلیات شمس است و در سرتاسر این غزلیات نام شمس و یاد شمس است که موج میزند، من فکر میکنم گفتوگو در چنین مجلسی نمیباید و نمیتواند از احساس حضور شمس خالی باشد، آن آفتاب معنی که چون در افق زنگی مولانا طالع شد، هیچ وقت دیگر غروب نکرد. مولانا تا آخر عمرش با شمس ماند و مرگ شمس را باور نکرد. کی گفت که آن زنده جاوید بمرد کی گفت که آفتاب امید بمرد آن منکر خورشید برآمد بر بام دو چشم ببست و گفت خورشید بمرد دیوان کبیر غزلیات، مالامال از طراوت و نشاط و غنای حضور شمس است.بنده این چند بیت را به مناسبت امروز میخوانم و بعد وارد بحث خواهم شد: آتشی از تو در دهان دارم لیک صد مهر بر زبان دارم دو جهان را کند یکی لقمه شعلههایی که در نهان دارم آنچه دادهست شمس تبریزی ز من آن جو، که من همان دارم *** مفخر تبریزیان شمس دل و دین بگو بلکه صدای تو هست این همه گفتار من *** این نشانهها که بر رخم پیداست دان که از شاه همنشین دارم آن یکی گنج کز جهان بیش است در دل و جان خود، دفین دارم از دمم بوی باغ میآید کز درون باغ و یاسمین دارم رو به تبریز، شرح این بطلب زان که من این ز شمس دین دارم آنچه میخواهم در اینجا مطرح کنم، نوآوریها، سنتشکنیها یا تفننهایی است که شمس در زبان غزل داشته است.این البته یک وادی بسیار وسیعی است و من ناچار از یادداشتهایی که داشتم چند مورد را برگزیدهام تا با شما در میان بگذارم و برای هر مورد نمونههایی میآورم و شما میتوانید امثال و نظایر بسیاری را برای آنها در دیوان بیابید. 1-غزل یا قصیده؟ ما در فارسی شاعر بزرگی داریم که فقط قصیده گفته و غزل نگفته است و آن ناصر خسرو است.یک شاعر بزرگ دیگریه م داریم که غزل گفته و قصیده نگفته و او مولاناست.دیوان باقی شعرا را که باز کنیم، قصاید و غزلیات هر دو را دارند.از عنصری گرفته تا سنایی، خاقانی، عطار، سعدی و حافظ.اینها همه غزلیات دارند و قصاید هم دارند.قصیده وجه شاخص و ممتاز شعر کلاسیک عرب است و غزل وجه شاخص و ممتاز شعر کلاسیک فارسی است.میگویند غزل از سه بیت کمتر نیست و معمولا 7-8 بیت است و ممکن است 10-12 بیت هم باشد، اما اگر از 15-16 بیت درگذشت قصیده است و دیگر غزل نیست.من خود در مولانا غزلهایی را شمردهام که از 50 بیت بیشتر است، اما غزل است و خودش هم آن را غزل میخواند.این تمایزی که قائل شدهاند که با تعداد ابیات غزل را از قصیده تشخیص دهیم، فکر میکنم یک معیار بسیار فرمالیستی بیمعنایی است.میگویند قصیده را به این علت قصیده میگویند که شاعر در آن قصد یک مطلب و یک موضوعی را دارد و تمام ابیات قصیده رو به آن سو حرکت میکنند، حالا مدح ممدوح است، منقبت است، حماسه است، مرثیه است، خمریه است یا هرچه هست.تمام ابیات قصیده رو به یک سو حرکت میکنند، اما در غزل هر بیتی رو به سویی دارد.این معیار هم همه جا صدق نمیکند.شاید مثلا در حافظ جوابی بدهد، اما درمولانا چنین نیست.قادعتا باید دنبال ماده شعر رفت.آنچه غزل را از قصیده ممتاز میکند، ماده شعر است و نه صورت شعر و تعداد ابیات آن. یعنی آنچه در قصیده مهم است صلابت، استحکام، متانت، طنطنه و قدرت بیان است و در غزل رقت و نرمی و سلاست و گیرایی و شیرینی سخن است که مهم است.پس آن رنگ و بوی شعر و بافت کلام و موسیقی خاص آن است که غزل را از قصیده ممتاز میکند.در تعریف غزل آمده است که آن ذکر جمال معشوق و وصف احوال عشق است.خب، این یک جیز کلی است.خود غزل اصلا به چه معناست:رجل غزل، یعنی مردی که به اصطلاح امروزیها خوش تیپ باشد رفتار و گفتارش برای زنها جذاب باشد.میگویند که سگ شکاری وقتی دنبال آهو میدود، آهو فرار میکند و بعد از مدتی خسته میشود و درمیماند.آهو در آن حال که بیچاره میشود و سایه مرگ را احساس میکند، بانگی ضعیف سر میدهد که توش وتوانسگ را میرباید.آن صدا پاهای سگ را سست میکند و سگ دیگر نمیتواند حرکت کند.میگویند:غزل الکلب، یعنی که سگ فروماند.کلمات غزال و غزل هم از این لحاظ با هم ارتباط دارند. در بازار ادبیات ایران قصیده تا قرن هفتم مرغوبترین متاع است.قصیده تا اول این قرن به اوج شکوفایی و شکوه خود رسیده است.از قرن هفتم به این سو بازار قصیده از رونق میافتد و ما دیگر قصیدهسرای نامداری نداریم تا زمان قاجار که دور دوم قصیدهسرائی با امثال صبا و قاآنی و شیبانی آغاز میشود و با ملک الشعرای بهار پایان میپذیرد.شعر نو که آمد در اول جمله قصیده را از میدان به در کرد.غزل و مثنوی مقاومت بیشتر به خرج دادند و چنین مینماید که غزل به یمن ذوق لطیف و قریحه تابناک سیمین بهبهانی نفس تازه کرد و آن کاخ کهن، جلوه و صفایی نو یافته است.مثنوی نیز با امکانات وسیع، با آن کولهبار گرانبها از مواریث بینظیر، چشم به راه سیمینی دیگر است که حشمت و حرمت دیرین خود را بازیابد. در هر حال مولانا یکسره از قصیده اعراض دارد اما غزلهای مولانا صبغه خاصی دارند. غزل او در موارد بسیار از 15-14 بیت متجاوز است و گاهی از پنجاه بیت هم درمیگذرد و با این همه درازی رنگ و بوی خاص غزل را از دست نمیدهد خود مولانا گاهی متوجه این مسئله است که درازی غزلش آن را از حد متعارف خارج میکند.غزلی با این مطلع دارد: با نگار میکشد چون شتران مهار من یارکشی است کار او، بارکشی است کار من در مقطع غزل با شوخطبعی خاصخ ود درازی غزل را توجیه میکند: مطلع این غزل شتر بود از آن دراز شد ز اشتر کوتهی مجو، ای شه هوشیار من 2-صنعت وصل اینک به تفننی دیگر از مولانا اشاره میکنم که نظیر آن را در هیچ شاعر دیگر نمیبینیم و آن صنعتی است که مولانا خود بر آن نام«وصل»را نهاده است.نمونهای از آن را یاد میکنم تا مطلب روشن شود:شمس در مقالات عبارتی دارد و میگوید: «عقل تا درگاه راه میبرد اما اندرون خانه ره نمیبرد، آنجا عقل حجاب است و دل حجاب و سر حجاب.»پاره اخیر این عبارت بسیار پرمعنا و لطیف را مولانا گرفته و دستمایه یک غزل کرده است: عقل بند رهروان است، ای پسر بند بشکن ره عیان است، ای پسر عقل بند و دل فریب و جان حجاب راه ازین هر سه نهان است، ای پسر مرد کو از خود نرفت او مرد نیست عشق بیدرد آفسانست، ای پسر مولانا بیباک است و بر زبان مسلط است.زبان دردست اوست و آن را به هر شکل در میآورد و از او مقبول است.من اگر در شعر افسانه را آفسان بیاورم مسخرهام میکنند، اما از او مقبول است. عشق کار نازکان نرم نیست عشق کار پهلوان است، ای پسر عشق را از کس مپرس، از عشق پرس عشق ابر در فشان است، ای پسر ترجمانی منش محتاج نیست عشق خود را ترجمان است، ای پسر هر کجا که کاروانی میرود عشق قبله کاروان است، ای پسر شمس تبریز آمد و جان شادمان چون که با شمسش قران است، ای پسر این غزل را مولانا با الهام از آن گفته شمس ساخته است و این کار البته تا اینجا سابقه دارد، یعنی نظیر چیزی است که در اصطلاح شاعران«نقل»یا«المام»خواندهاند.حالا مولانا همین غزل را با افزودن یک واژه که تغییر وزن و لاجرم تغییر حالت در گوینده و شنونده را اقتضا میکند، به غزلی دیگر تبدیل میکند.ملاحظه بفرمایید: عقل بند رهروان و عاشقان است، ای پسر بند بشکن ره عیان اندر عیان است، ای پسر در اینجا یک کلمه«عاشقان»در مصراع اول اضافه شده و متناسب با آن تغییرات و اضافاتی در مصراعهای دیگر لازم آمده است: مرد کو از خود نرفتهست او نه مردست، ای پسر عشق کان از جان نباشد، آفسان است، ای پسر هر طرف که کاروانی ناز نازان میرود عشق را بنگر که قبله کاروان است، ای پسر ترجمانی من وصد چو منش محتاج نیست د رحقایق عشق خود را ترجمان است، ای پسر بیتهای این غزل گر شد دراز از«وصلها» پرده دیگر شد ولی معنا همان است، ای پسر خب، «وصل»به معنی پیوند است.اینجا یک کلمه را به بدنه یک غزل پیوند زده است.وصله دسته مویی را میگفتند که خانمها برای تکمیل آرایش به موی طبیعی سر خود میپیوستند. این کلمه در ضبط کهنترین نسخههای حافظ آمده است، در این شعر: معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین وصلهاش دراز کنید در قرائت مشهور این شعر البه به جای«وصله»«قصه»، آمده است:«شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید»ولی حق شاید با مرحوم خانلری باشد که ضبط نسخههای قدیمی را بر قرائت مشهور ترجیح داده است. نمونه دیگری از همین صنعت وصل را میآوریم.مولانا غزلی دارد که مضمونش تحریض سالک است به نشاط و امیدواری و پایداری در طلب، و ایمان به نتیجه کار، و تلاش در سیر معنوی و چستی و چالاکی در راه وصول به مقصود: هله زیرک، هله زیرک، هله زیرک زوتر هله کز جنبش تو، کار همه نیکوتر بدوان از پی مردان، بنگر از چپ و راست جسته از سنگ ستاره، ز قمر مهروتر عشق داود شود آهن از آن نرم شود شیر آهو شود آنجا و ازو آهوتر اندران حال اگر ماه ببوسد لب تو گوییاش:خیر!برو از بر ما آن سوتر این غزل اصلی است که واژه هله در مصراع اول آن سه بار مکرر شده است.از همین غزل با یک تغییر جزئی یعنی افزودن هله چهارم در مصراع اول غزل مستقل دیگری درآورده است.حال و هوای هر دو غزل یکی است، ولی افزایش یک حرف تنبیه دیگر و تغییر وزن که لازمه افزایش بوده موجب تأکید بیشتر بر مقصود و ایجاد تحرک و هیجان بیشتر در شنونده است: هله زیرک، هله زیرک، هله زیرک، هله زوتر هل کز جنبش ساقی، بدو باده به سر بر هله برجه، هله برجه، که ز خورشید سفر به قدم از خانه به در نه، همگان را به سفر بر دم بلبل چو شنیدی، سوی گلزار دویدی چو بدان باغ رسیدی، بدو اکنون به شجر بر به شجر برهله برگو، مثل فاخته:کوکو که طلب کار بدین خو نزند کف به خبر بر حال نمونه سومی از این صنعت وصل را میبینیم:شمس در مقالاتش تک بیتی دارد که من نمیدانم از کدام شاعر است: انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر یعنی هر کس باید حد خویش نگاه دارد و از فضولی و معرفتتراشی در جایی که وارد نیست خودداری نماید.مولانا از این مضمون خوشش آمده و آن تک بیت را مطلع غزلی ملمع گردانیده است: انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر سرمست زییم و مست میریم هم مست دوان دوان به محشر... آنگاه با افزودن یک واژه«جانا»در هر مصراع از دو بیت اول غزل آن را به یک چارپا تبدیل کرده است: انجیرفروش را چه بهتر جانا انجیرفروشی ای برادر جانا سرمست زییم و مست میریم ای جان هم مست و دوان دوان به محشر جانا 3-تسمیط و اعنات اشاره دیگر من به اوزان غریب و شیوههای غریبتری است که مولانا به کار میگیرد.شعر و موسیقی هر دو ترجمان عالم عواطف و حالتها هستند.درغزل مولانا شعر و موسیقی دست در دست هم دارند تا از هیجانات و تموجات تلألؤ و شعشعه روح مولا پرده برگیرند و نفخهای از آن ظهورات رنگین و دلانگیز شور و شوق و خیال را در ما بدمند.در این حالتها رقت و حزن و نشاط و طرب و حیرت و مجذوبیت و ربودگی در هم تنیدهاند.شاعر از ژرفای وجود خود با ما حکایت میکند، اما به حکایت بسنده نمیکند.مولانا قصهگو نیست، منادیگر است.ندا میده و صلا میزند.گرممان میکند و مستمان میکند و دستمان را میگیرد تا با خود ببرد.ببرد در آن عالم ناآشنای دور دست بیکران؛عالم معنی که همان عالم خدا است: گفت:«المعنی هو الله»شیخ دین بحر معنیهای رب العالمین حجله اطباق زمین و آسمان همچو خاشاکی بر آن بحر روان در غزلهای مولانا آهنگ و موسیقی است که حرف اول را میزند.غزل اصولا دوگونه وزن دارد:یک وزن ظاهر که مثلا بحر هزج است و قافیه معینی دارد.این وزن نقشه کلی و هندسه و استخوانبندی بنایی را که شاعر در نظر دارد مشخص میکند. وزن دیگر نقشههای تفصیلی باریککاریها و ظرافتهایی است که در هر یک از اجزاء بنا منظور میافتد.مولانا در هر دو قسمت سنگ تمام میگذارد.در انتخاب اوزان به بحور مألوف و مأنوس که مثلا در شعر سعدی و حافظ داریم اکتفا نمیکند و از طبعآزمایی در بحور غریبه که نمونههای آنها را مثلا در شعر رودکی و ناصر خسرو میبینیم خودداری نمینماید.میدانیم که مولانا از قافیهاندیشی بیزاری میجوید و میگوید:«مفتعلن، مفتعلن، مفتعلن کشت مرا» آن شعر معروفش را در مثنوی همه به یاد داریم که میگوید: قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من کیف یأتی النظم لی و القافیه بعد مازالت اصول العافیه پس عجب است که او در بحور غریبه طبعآزمایی کند و عجبتر که به نازککاریها و نقشبندیهای درونی ابیات بپردازد. این غزل را گوش کنید: یار ما، دلدار ما، عالم اسرار ما یوسف دیدار ما، رونق بازار ما دوش گفتم عشق را، ای شه عیار ما سرمکش، منکر مشو، بردهای دستار ما پس جوابم داد او، کز تو است این کار ما هر چه گوئی وا دهد، چون صدا کهسار ما تا آخر غزل، ملاحظه میکنید این آدم که از قافیه فرار میکند به مراعات قافیه و ردیف در آخر ابیات راضی نمیشود و مصراعهای غزل و قافیه و ردیف را هم در مصراعهای اول و هم در مصراعهای دوم ملتزم میشود. 4-چارپارهها یا غزلوارهها حالا غزلی دیگر برایتان میخوانم که آن هم به صورت چارپارههایی سروده شده و در هر یک از چارپارهها وزن و قافیه و ردیف مراعات گردیده، اما ابیات غزل فقط در وزن و ردیف مشترکاند و قافیه آنها اختلاف دارد: ای یوسف خوش نام ما، خوش میروی بر بام ما ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما، تا می شود انگور ما ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما ای یار ما، عیّار ما، دام دل خمّار ما پا وامکش از کار ما، بستانگر و دستار ما ملاحظه بفرمایید هر چهار پاره تکتک ابیات قافیه و ردیف واحد دارد(نام ما، بام ما، جام ما، دام ما در بیت اول و سور ما، منصور ما، شور ما، انگو ما در بیت دوم)اما قافیه بیت اول(بام ما-دام ما) با قافیه بعدی(منصور ما-انگور ما)یکسان نیست، پس این چگونه غزلی است که با مشخصات شناخته شده غزل وفق نمیدهد.این غزل را که تکتک ابیات آن مصرّع است و قافیه مستقل جداگانه دارد ولی همه ابیات آن از یک قافیه تبعیت نمیکند ممکن است بگوییم، گونهای مثنوی مسجع است اما اگر آن را مثنوی به حساب بیاوریم با بیت آخر یا مقطع آن چه کنیم که اگر چه در وزن و ردیف با ابیات قبلی یکسان است اصلا قافیه در آن مراعات نشده است. مقطع غزل چنین است: در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما شاعر میتوانست پاره اخر بیت را مقلوب کند و به جای ای وای دل، ای وای ما بگوید:ای وای ما، ای وای دل و در این صورت قافیه درست درمیآمد، اما این کار را نکرده است. برخی از چارپارههای مولانا به صورت ترجیعبندی است که در بیت اول هر چهارپاره قافیه واحد دارد، اما از بیت دوم فقط سه پاره اول آنها مقفی است و پاره چهارم بیت اول در همه بیتهای بعدی تکرار میشود. اینک نمونهای از ترجیعات را میآوریم: ای یار قمر سیما ای مطرب شکرخا آواز تو جانافزا تا روز مشین از پا سودی همگی سودی بر جمله برافزودی تا بود چنی بودی تا روز مشین از پا صد شهر خبر رفته کای مردم آشفته بیدار شد آن خفته تا رو مشین از پا میر آمد و میر آمد آن بدر منیر آمد و آن شکّر و شیر آمد تا روز مشین از پا و نمونهای دیگر: تا چند تو پس روی به پیشآ در کفر مرو به سوی کیشآ در نیش تو نوش بین به نیشآ آخر تو به اصل اصل خویشآ هر چند به صورت از زمینی پس رشته گوهر یقینی بر مخزن نور حق امینی آخر تو به اصل اصل خویشآ چون از یار سرکش آیی سرمست و لطیف و دلکش آیی با چشم خوش و پر آتش آیی آخر تو به اصل اصل خویشآ در پیش تو داشت جام باقی شمس تبریز شاه ساقی سبحان الله زهی رواقی آخر تو به اصل اصل خویشآ 5-غزل فارسی و شیوه عربی در شعر عربی گاهی لفظی را که آخر آن مجزوم یعنی ساکن است و حرکت ندارد حرکت میدهد، مثلا فیکم را فیکم میخوانند با اشباع ضمه که به صورت فیکمو تلفظ میشود.مثلا در این بیت مولانا: انتم الشمس و القمر، منکم السمع و البصر نظر القلب فیکم، بکم ینجلی النظر مصراع دوم به این صورت درمیآید:نظر القلب فیکمو، بکمو ینجلی النظر حالا این نکته را داشته باشید تا به سراغ تفننی دیگر از مولانا برویم که بدیع است و منحصر بهفرد، یعنی هیچ شاعری جز او جسارت چنان تفننی را در شعر فارسی نداشته است.میدانیم که مولانا سخت شیفته متنبی بود و انس خاطر او با مضمونهای دلانگیز و پرجوش آن شاعر زبردست عرب در جای جای دیوان کبیر انعکاس دارد.متنبی قصیدهای دارد که با این مصراع شروع میشود:«فؤاد لا تسلیه المدام»دلی دارم که شراب هم درمانش نمیکند، دلی که حتی از شراب آرام نمیگیرد.مولانا این قصیده متنبی را در یک غزل ملمع جواب گفته است که قافیههای آن به تقلید از قصیده عربی باید با اشباع خوانده شود: بگردان ساقی مه روی جام رهایی ده مرا از ننگ و نام گرفتارم به دامت ساقیا زانک نهادستی به هر گامی تو دام رها کن کاهلی، دریاب ما را ولا تکسل فان القوم قاموا الیس الصحو منزل کلّ همّ؟ الیس العیش فی هم حرام؟ هر آن کو روزه دارد در حدیث است مه حق را ببیند وقت شام نکو نبود که من از در درآیم تو بگریزی ز من از راه بام تو بگریزی و من فریاد در پی که یک دم صبر کن ای تیز گام مسلمانان!مسلمانان چه چاره که من سوزیدم و این کار خام نباشد چاره جز صافی شرابی باقداح تقلّبها الکرام جواب گفته متنبی است این فؤاد ما تسلّیه المدام 6-نوآوری و کهنهفروشی نوبت کهنهفروشان درگذشت نوفروشانیم و از این بازار ماست این فکر نوجوییی و نوآوری، عبور از کهنه و قانع نشدن به کهنه را مولانا از شمس دارد.فکری که در سرتاسر مقالات شمس به بیانی مختلف و در مناسبتهای گوناگون مطرح میشود، مثلا در این تکه از مقالات دقت کنید که شمس میگوید:«مرا نو ببین که من هیچ کهن نشوم، تو کهن نشو و اگر کهنی در نظرت آمد، رجوت کن که عجب، سبب چه بود، با اهل هوی نشستم؟چه شد؟عیب به سوی خود نه و مرا ببین به حقیقت.این سوز خود را نو کن، من نوام.خود را اثبات کن، من اثباتم.» حالا این بیزاری از هر چه کهنه و فرسوده و به اصطلاح تاریخ مصرفش به سر رسیده است، این شیفتگی به نو شدن و نوآوری را داشته باشید تا برگردیم به قونیه آن روزگار.در آنزمان هم مثل حالا دورهگردهایی بودند که در شهرهای بزرگ، بام تا شام در کوچهها میگشتند و اجناس مستعمل میخریدند.از این دورهگردها مخصوصا آنها که دنبال کفش کهنه بودند و کفشهایی فرسوده و پارهپوره را میخریدند، برای مولانا جالب توجه بود.این کفشهای مندرس دور انداختنی را البته پینهدوزهای شهر وصله پینه میکردند و قالب میزدند و نونمایشان میکردند و میفروختند.مولانا کاسبی این دورهگردها را که هنرشان سرهم کردن و به هم دوختن و رنگ کردن یک مشت اجناس وازده بنجل بود نمونهای میدید از معرفتتراشیها و بولفضولیهای مدعیان علم و معرفت که صبحت ا شام در کوچه پس کوچههای قرون و اعصار به دنبال تکهپارههای کلمات گذشتگان میگردند و با سرهم کردن آنها بازار خود را گرم نگاه میدارند.شمس تبریز به فضلفروشانی که سرمایهشان صرفا نقل یک مشت آیات و احادیث و کلمات بزرگان است میتازد و میگوید آری، اینها همه درست، اما تو در این میان چه میگویی؟در این عبارتها از مقالات شمس دقت کنید: «این کلام مبارک اوست.تو کیستی؟از آن تو چیست؟این احادیث حق است و پرحکمت، و این دگر اشارت بزرگان است. آری هست.بیار از آن تو کدام است؟» برگردیم به مولانا که میگوید: عشق خوش و تازهرو، طالب او تازهتر شکل جهان کهنهای، عاشق او کهنه خر عشق خران جو به جو، تالب دریای هو کهنه خران کو به کو، «اسکی ببج کمدهور» «اسکی ببج کمدهور»عبارت ترکی است که دورهگردها صدا میزدند، یعنی«کفش کهنه کی دارد؟«کفش کهنه میخریم»(ببج همان کلمه پاپوش فارسی است)همین بیت را مولانا، گاهی با اندک تغییر، در چند غزل دیگر تکرار کرده است: چون سر کس نیستت فتنه مکن، دل مبر چون که ببردی دلی، پرده او را مدار وجهک وجه القمر، قلبک مثل الحجر روحک روح البقا، حسنک نور البصر عشق خران جو به جو، تا لب دریای هو کهنه خران کو به کو، اسکی ببج کمدهور باز در این غزل: عشق خوش و تازهرو، عاشق او تازهتر شکل جهان کهنهای، عاشق او کهنهتر باز در غزل دیگری همان بیت را تکرار میکند: چون سر کس نیستت، فتنه مکن، دل مبر چون که ببردی دلی، باز مرانش ز در طبع جهان کهنه دان، عاشق او کهنه دوز تازه و ترسّت عشق، طالب او تازهتر عشق برد جو به جو، تالب دریای هو کهنهخران را بگو:اسکی ببج کمدهور در همه این غزلها یک فکر اساسی مطرح است:بیزاری از کهنهخری و کهنهدوزی * .برای مولانا عجیب است که کسی صبح تا شب دنبال کهنه بگردد و کهنه بخرد. وقتی درباره صنایع لفظی در مولانا صحبت میکنیم، نکتهای را باید یادآور شوم اینطور نباشد که مثلا یک موجود زیبایی را گوش و چشم و دندانش را درمیآوریم و روی میز تشریح بگذاریم این اجزاء کوچک که تکتکشان البته زیبا هستند در یک مجموعه ارگانیک باید مورد نظر قرار گیرند و تنها در آن مجموعه است که معنی و مفهوم پیدا میکنند و طراوت و سرزندگی از خود به ظهور میرسانند، وگرنه برخورد مکانیکی با کلام مولانا که مثلا فلان صورت فعلی یا فلان قید یا صفت را چندبار استعمال کرده و از این قبیل کارها که اسم آن را تحقیقات ادبی میگذاریم و در واقع پوششی است برای بیمایگی خودمان و ظلم در حق مولانا است. اما درباره ملمعات مولانا، ملمع تا زمان مولانا فقط با زبان عربی سروکار دارد.تفننی است که شاعر میکند و در وسط کلام فارسی یک مصراع یا یک بیت به عربی میسراید و آن شعر را از یکنواختی درمیآورد و یک نوع تغییر حالت و زیبایی غریب غیربومی به آن میدهد که نمونههای آن را در منوچهری میبینیم و یا در ملمع مشهور سعدی: سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی شبم به روزی تو روز است و دیدهام به تو روشن و ان هجرت سواء عشیتی و غداتی فکم تمرر عیشی و انت حامل شهد جواب تلخ بدیع است از آن دهان نباتی فراقنامه سعدی عجب که در تو نگیرد و ان شکوت الی الطیر نحن فی الوکنات از این ملمعات فارسی-عربی تا زمان مولانا زیاد داریم، اما مولانا ترکی و یونانی را هم در ملمع به کار گرفته است.پیش از مولانا برخی از شعرا الفاظ مفرده ترکی را در شعر خود درآوردهاند، مثلا سوزنی میگوید:ای ترک سن سن گوی من. سنسن کلمه ترکی است، اما من به خاطر ندارم که شاعری پیش از مولانا ملمع فارسی-ترکی ساخته باشد.ملمع فارسی- یونانی را هم تنها در مولانا و فرزند او سلطان ولد داریم.در آن روزگار در قونیه چهار زبان متداول بود:علما وفقها معمولا با عربی سروکار داشتند.خود مولانا برای تحصیل به سوریه رفته بود و بده و بستان فرهنگی در میان فضلای شام و بلاد الروم جریان داشت. اما مردم بومی قونیه به یونانی سخن میگفتند و هیأت حاکمه و سرداران و سربازان، یعنی اهل شمشیر ترک بودند و خواجگان یعنی طبقه وزیران و مستوفیان و دبیران به فارسی میگفتند و مینوشتند.پس مخاطبان مولانا با این چهار زبان آشنایی داشتند و چنین است که مثلا میبینیم مولانا در ملمعی با این مطلع: انتم الشمس و القمر، منکم السمع و البصر نظر القلب فیکم، بکم ینجلی النظر میگوید: چه غم است ار زرم بشد، که میی هست همچو زر عربی گرچه خوش بود عجمی گو تو ای پسر و در ملعمی دیگر میخوانیم: اگر کی در قرینداش یوقسا یاووز اوزون یلدا سنا بودور قلاووز چبانی برک دت قرت دن اکشدور اشیت بندن قراقوزیم قراقوز اگر تات سن اگر روم سن اگر ترک زبانی بیزبانان را بیاموز باز غزلی دیگر میخوانیم: رو شریعت را گزین و امر حق را پاس دار گر عرب باشی و گر ترک و اگر سراکیوس و سراکیوس لفظی است که یونانیها به مسلمانان اطلا میکردند و همان است که در زبانهای اروپایی امروز بهصورت Saracen یا Sarrasen و امثال آن درآمده است.آن زبان یونانی که در زمان مولانا متداول بود، البته حالا فراموش شده و محققان زبان یونانی میگویند آثار مولانا و فرزند او سلطان ولد از منابع معدود و بسیار باارزش برای تحقیق در یونانی متداول آن عصر است. ضیاء موحد:بحثی که شایسته مولوی باشد-در واقع تا جایی که توانایی من اجازه میدهد-این است که در یک چارچوب نظری بتوانیم تنوع و تکثری که در مولوی هست، گردآوری کنیم و در واقع جغرافیای کار مولوی را رسم کنیم.برای این منظور مقدمه کوتاهی میآورم و میگذرم چون این بحث، بحثی کاملا فنی است و نیاز به جلسه مفصلی دارد.ابتدا چند مفهوم را برایتان شرح میدهم و بعد میگویم چطور میشود اینها را به نظریهای در هنر تعمیم داد.اما نخست لازم است به بحث طرح مفهومی در فلسفه علم اشاره کنم. منظور از طرح مفهومی یا conceptual scheme نظریهای است که میگوید طرحهای مفهومی یک عنصر subjective دارند و یک عنصر objective .روشنتر بخواهم بگویم، وقتی ما میخواهیم نظریهای علمی بدهیم، این نظریه علمی در قالب یک رشته مفاهیم بیان میشود که این رشته مفاهیم، در دنیای خارج وجود ندارند.حتی جرم یا انرژی یا اندازه حرکت به معنایی که در فیزیک به کار میروند، در عالم خارج وجود ندارند.اینها به اصطلاح ترمهای نظری(theoretical terms) هستند، مفاهیمی که ما در زبان میسازیم، تا یک طرح مفهمومی از جهان ارائه بدهیم.شاید هنوز بسیاری براین عقیده باشند که این طرحهای مفهومی، یک جنبه مربوط به شخص دارد که به عنوان فاعل شناسایی آنها را در زبان میآورد و مفهومسازی میکند و یک جنبه مربوط به جهان دارد، یعنی به جهان نگاه میکنم و از راه تجربه و دادههای حسی این مفاهمی و آن دادهها را به هم گره میزنم و یک نظریه میسازم. نکتهای که دیوید سون-که یکی از مشهورترین فلاسفه تحلیلی است و در ایران به علت فنی بودن کارش شناخته نیست-بر آن انگشت میگذارد این است که این را به عنوان یک حکم جزمی تجربهگرایی، رد میکند.یعنی میگوید هیچ کس نیامده یک فرمولبندیای به ما بدهد که بین آنچه subjective هست یعنی مربوط به فاعل شناسایی است و فاعل شناسایی از خودش جعل میکند و دنیای خارج خط فارق بکشد.هیچ فرمولبندی ای نیست که اینها را کاملا از هم جدا کند و بگوید زبان و مفاهیمی که ما ساختیم، کجا کار میکند، جهان کجا کار میکند و دادههای حسی در کجا. بنابراین با دلایلی که میآورد، این تقسیم بندی را رد میکند. به عقیده دیوید سون حتی وقتی من میخواهم به خودم علم پیدا کنم، در علم به خود پیدا کردن، وجود جهان را از پیش باید فرض کنم و وقتی راجع به جهان صحبت میکنم، باید مفاهیمی که میخواهم آنها را به جهان اعمال بکنم، از پیش فرض کنم. یعنی اینها با هم در ارتباط تنگاتنگ هستند.خب، دیوید سون این حرفها را در مورد نظریههای علمی میزند و میخواهد بگوید طرحهای مفهومی این طو نیستند که شما بتوانید بگویید یک جنبه کاملا مفهومی دارد و یک جنبه کاملا تجربی و اینها از هم جدا هستند.اینها با هم در تعاملاند و قابل جدا کردن از هم نیستند. همین مسئله را میتوانیم به تجربههای عاطفی و طرحهای عاطفی تعمیم دهیم.وقتی با غزلیات مولوی سروکار پیدا میکنیم، یکجا زبان هست، یکجا مفاهیم عرفانی.مفاهیم عرفانی در جهان به شکلی که عرفا مطرح میکنند، وجود ندارند.بدون وجود جهان هم مفاهیم عرفانی تکیهگاهی ندارند. اگر بخواهیم این دو را از هم جدا کنیم، در واقع مسئله جداکردن محتوا و شکل پیش میآید که در هنر مسئلهای کاملا مردود است.اینها با هم در تعاملاند.حال اگر بخواهید جغرافیای کار مولانا را رسم کنید، باید به کل آثارش نگاه کنید، کل آثار مولوی در واقع هم مسجم کننده تجربیات ذهنی و هم تجربیات جهان خارج است.این دو را چنان به هم گره میزند که جدا کردنشان از هم ممکن نیست و عینیت کار مولوی نیز در همین است.اگر امروز در قرن بیستم آثار مولوی را میخوانیم و لذت میبریم، به خاطر این است که مسائل فقط ذهنی نیست و عینیتی هم در کار هست. آن تجربیات حیرتانگیزی که در شعر مولوی به دست میآوریم، به این دلیل حیرتانگیز است که با تجربیات خودمان مقایسه میکنیم و کنار هم میگذاریم و میبینیم که سخن از جنس دیگر شد، وگرنه نمیتوانستیم با آن ارتباط برقرار کنیم.تمام این مطالبی که گفتم، مولوی در یک بیت بسیار زیبا بیان کرده است.اما قبل از آن بگویم که اعمال نظریه دیوید سون و در واقع رد کردن ثنویت در طرح مفهومی عالم هنر، کاری است که گمان کنم دیوید سون انجام داده و در کار دیگران هم ندیدهام، این احتیاج به بحث مفصلی دارد و از این طریق میتوانیم جغرافیای نظری بقیه شعرای خودمان را هم رسم کنیم، البته شاعرانی که صاحب اندیشهاند، یعنی شاعرانی مثل فردوسی، حافظ، مولانا و سعدی.اینکه میگویند آن اندیشه لازم در شعر معاصر دیده نمیشود، منظور این است که در کار آنان این جغرافیای نظری دیده نمیشود.ما فقط پراکندگی میبینیم.اما وقتی به مولوی مراجعه کنید، میبینید که در پشت این تنوع و تکثر، وحدتی هست و این وحدت را به انواع و اقسام مختلف بیان میکند و به همین دلیل تکرار در کار مولوی خیلی زیاد است و جالب است که این تکرارها ما را خسته نمیکند، برای اینکه همه با بیانهای مختلف یک چیز را بیان میکنند.بیت مولوی این است: همی آید ز کف و دف یک آواز اگر یک نیست از همشان جدا کن دف یک طرف است و کف طرف دیگر.منظورش از کف، دست نیست، زیرا دست زمانی که با حرکات موزون و موسیقی و با مفاهیمی که از موسیقی داریم، ترکیب نشود و به دف نخورد، آن صدا بلند نمیشود؛اما از ترکیب این دو، یک صدا میشنویم و این دو صدا را نمیتوانیم از هم جدا کنیم و د ر واقع اینها یکی هستند. در مسائل عاطفی هم همینطور، از طرفی جهان را داریم و از طرف دیگر تجربه عارفانه و عاطفی از جهان را.من شرح این نکتهها را به فرصت دیگر میگذارم. اما در هر صورت مولوی شاعر است و ابزار شاعر هم شعر است.ببینیم مولوی در بیان مطالب خود چه شگردهای زبانیای را به کار برده است.به نمونههایی اشاره میکنم: یکی موسیقی کلام است.وارد موسیقی کلام نمیشود چون درباره آن صحبت شده و شما میتوانید به کتاب موسیقی شعر دکتر شفیعی کدکنی مراجعه کنید.آنجا درباره انواع و اقسام وزنهایی که مولوی دارد، بحث شده.جناسهایی که میآورد صدای نزدیک به هم اصوات که این یکی از کارهای بسیار درخشان مولوی است که در کمتر شاعری به این استواری دیده میشود، اصلا موسیقی ناب است. یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا وقتی این غزل را میخوانید تماما موسیقی است و آن چیزی است که جزء لاینفک شعر متعالی است و این خود به بحث جداگانهای نیاز دارد که موسیقی تا چه اندازه در شعر اهمیت دارد. یادم هست زمانی قبل از انقلاب در تاکسی نشسته بودم، شاملو برنامه کودکان داشت میخواستم در جایی که به مقصد نزدیک شده بودم پیاده شوم.یک دفعه شاملو شروع به خواند آن شعر کرد و با صدای گرم و حالتی خواند که از پیاده شدن منصرف شدم و تا پیان غزل پیاده نشدم.البته همین غزل شاملو را وقتی از نوار شنیدم اصلا آن حالت را نداشت.متوجه شدم کسی که شعر را میخواند باید برای این کار تربیت شده باشد.شاملو در یکی از این استودیوها بوده و آن شعر را بیاحساس خوانده است.اصلا غزلی که آن روز در برنامه رادیو از شاملو شنیدم، آنگونه شورانگیز نبود.در انگلیس که شعر از هنرهای اساسیشان است، شعرهای هر شاعری را به خوانندگان خاصی میدهند، مثلا خواننده شعرهای دیلن تامس-که خودش یکی از کسانی است که میگویند وقتی در رادیو شعر میخواند، مردم در چهارراهها میایستادند و گوش میکردند-ریچارد برتون است.وقتی ریچارد برتون نوارهای دیلن تامس را میخواند، نمیتوانید گوش ندهید ولو اینکه اصلا متوجه معنای آن نشوید.در هر صورت از موسیقی که مسئله بسیار مهم یدر شعر است میگذرم و به برخی عوامل دیگر که مولوی به کار میبرد میپردازم.این عوامل عبارتند از: 1-بهرهگیری از کلمات پیشین برای تمام کردن بیت. فلک کبود و زمین چو کور راهنشین کسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود 2-گاهی از یک کلمه به یک تصویر منتقل میشود و اینجاست که آنی بودن شعر مولوی مشخص میشود. آمدهام که سر نهم عشق ترا به سر برم ور تو بگوییام که نی، نی شکنم شکر برم میبینید که از کلمه«نی»چه تصویری میسازد.یا در غزلی با مطلع: گم شدن در گم شدن دین من است نیستی در هست آیین من است به این بیت میرسیم: شمس تبریزی که فخر اولیاءست سین دندانهاش یاسین من است این تفاوت قافیه است در شعر مولوی با شعر دیگر شعرا، این نکته را از دکتر محمد علی موحد دارم که شاعران دیگر در شعر، قافیهاندیشی میکنند.حتی سعدی و حافظ وقتی غزلی را شروع میکنند، قافیهها در نظرشان هست و برای هر قافیه بیتی میسازند، اما چنان استادند که ما نمیفهمیم.در مولوی اینطور نیست، در شعر مولوی قافیه از متن شعر برمیخیزد، مثال دیگر از تداعی تصویر با کلمه: مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا یک دفعه ترلللا ترلللا را از خشک میگیرد و این کلمه را میسازد. تو مسافر شدهای تا که مگر سود کنی من از این سود حقیقت به مگر مینروم 3-صفات تفصیلی بدیعی میسازد: ای میبترم از تو من بادهترم از تو پرجوشترم از تو آهسته که سرمستم یا: در دو چشم من نشین ای آنکه از من من تری تا زبان اندر کشد سوس که تو سوسنتری 4-گاهی اوقات در نهایت تسلط با یک کلمه بازی میکند: ما باتو یکی کن سر زیرا سر وقت است تا همچون سران شاد سرانجام بمانی 5-ترکیبسازیهایی که میکند خودش داستانی است و میتوان فهرستی طولانی از آنها فراهم کرد: بنگر سوی حریفان همه مستند و خرابند تو خموش باش و چنان شو هله ای عربده باره در بیتی که میخواهم بخوانم کلمهای به کار برده که فرهنگستان ادب بر خود بالید که این کلمه را در مقابل کلمه فرنگی سوبسید پیدا کرد: چون نگه کردم چه دیدم آفت جان و دلی ای مسلمانان ز رحمت یاری یارانهای 6-لحن محاورهای من به سوی باغ و گلشن میروم تو نمیآیی نیا من میروم 7-در دنیای مولوی همه چیز جاندار است.چنان درباره درخت، زمین و هوا حرف میزند که گویی با موجوداتی جاندار سخن میگوید، به قول خود مولوی در مثنوی: ما سمیعیم و بصیریم و هشیم با شما نامحرمان ما خامشیم شعر مولوی با طبیعت درآمیخته است.دور نایستاده تا نوازندگان بنوازند، کاری که در کار قصیدهسرایان به چشم میخورد. ای گل چمن بیا را میخند آشکارا زیرا ز سرما پنهان در خار میدویدی نکته متفاوت دیگر مضامین و تصاویر غریب مولوی است، به چند نمونه اشاره میکنم: زهر غبار که آواز هایوهو شنوی بدان که ذره من اندر آن غبار بود *** چو بگفتم ببرم سر، سر من گفت آمین چون غمش کند ز بیخم از آن روییدم *** خواهی که به هر ساعت عیسای نوی زاید زان گلشن خود بادی بر چادر مریم زن گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن این پروازهای ذهنی را در کار هیچ شاعری نمیبینید: خواهی که مه و زهره چون مرغ فرود آید زان می که به کف داری یک رطل به بالا ده معمولا در شعر ایران ردیف شعر ساز است و شعرهایی بدون ردیف به نسبت اندکاند.سعدی یکی از استادان شعرهایی است که ردیف ندارند، اما زیبا هستند: بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول من گوش استماع ندارم لمن تقول ای پیک نامهبر که خبر بری به دوست یا لیت اگر به چای تو من بودمی رسول حال به این غزل مولوی توجه کنید که در عین حال که ردیف در کار نیست، قوافی از درون زبان میجوشند.چنین قافیههایی چه در شعر نو چه در شعر قدیم شعر سازند.بافت این غزل هم بافت مختص اوست و هیچ کس دیگر این بافت شاد و حماسی را ندارد.شعر مولوی حماسه است.وقتی غزل او را میخوانیم، لذت میبریم، زیرا روشن و پر از پویایی و تحرک است.این چیزی است که در حافظ نمیبینیم، حافظ گوشهنشین است.او هم جغرافیای خاص خودش را دارد که باید جداگانه رسم کرد و دید در تعامل با دنیای خودش چگونه است.اما غزل مولانا: چون خیال تو درآید به دلم رقصکنان چه خیالات دگر مست درآید به میان گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند وان خیال چو مه تو به میان چرخزنان هر خیالی که در آن دم به تو آسیب زند همچو آیینه ز خورشید برآید لمعان سخنم مست شود از صفتیّ و صد بار از زبانم به دلم آید و از دل به زبان چون کار ما بدون انتقاد نمیگذرد باید به مولوی چند نکته بگیرم.یکی وفور کلمات عربی است که گاهی اوقات به چشم نمیآید و گاهی به شدت به چشم میآید.دیگر اینکه اغلب غزلها یکنواخت نیست.به همین دلیل کسانی که از مولوی غزل انتخاب کردهاند، بعضی از ابیات را حفظ کردهاند، چون، همسطع ابیات دیگر نیست.گاهی اوقات هم سمبولها را توضیح میدهد.این توضیح سمبولها در شعر، قدر شعر را پایین میآورد: به سر مناره اشتر رود و فغان برآرد که نهان شدم ن اینجا مکنید آشکارم شتر است مرد عاشق، سر آن مناره عشق است که منارههاست فانی و ابدی است این منارم این توضیح سمبول، غزل را میشکند: خواهند از سلطان امان چون دزد افزونی کنند دزدی چون سلطان میکند پس از کجا خواهند امان عشق است آن سلطان که او از جمله دزدان دل برد تا پیش آن سرکش برد حق سرکشان را هوکشان البته در برابر آن همه استعارات زیبا و آن همه تعابیر عجیب و تنوع و فضای شاد و جغرافیای یکپارچه و اینکه ما با آدمی روبهرو هستیم که اندیشهای دارد و آن را به انواع و اقسام بیان میکند، این نکات کوچک ناچیز است. سیده مریم ابو القاسمی:سخنوران و بزرگان ادب به منظور بیان اعتقادات و تجربیات باطنی خویش از شیوههای هنری خاصی بهره میگیرند تا تأثیر بیشتری بر روح و روان و ذهن مخاطبان خویش برجای گذارند.مسلما تنوع گونههای بیان به منظور ارائه تفکر و یا تجربهای باطنی و درونی، حاکی از تسلط و توانایی سخنور بر الفاظ و چگونگی ترکیب آنهاست.شاعران توانمند و متبحر، این قدرت را در خود احساس میکنند که در خوانندگان آثار خویش تأثیر بیشتری بر جای گذارند و آنها را با خود به دنیای شگفتانگیز شعر، سوق دهند.این مهارت در تعدادی از شاعران بزرگ پارسیگوی به خوبی یافت میشود که از جمله آنها میتوان به«مولانا جلال الدین محمد بلخی»(672-604 ه.ق) اشاره نمود. هدف ما در این مقاله بیان تسلط و توانایی مولانا در آفرینش واژگان، کلمات و ترکیبات عرفانی دیوان شمس است. تعداد بیشماری از غزلیات مولانا در مجلس سماع و در حالت وجد و شور و مستی سرودهشدهاند، بنابراین حرکت، پویایی و جانداری را در تکتک واژهها و کلمات آن میتوان بهخوبی احساس نمود.از رهگذر این کلمات جاندار و پویاست که خواننده تجلی حقیقت را در آن بیشتر و بهتر درک میکند. اگر یکی از شرایط و ویژگیهای شعر ناب، اصیل و تأثیرگذار، اصالت مضمون و محتوا و ابتکار زبان و بیان آن باشد، مسلما این خصیصه در دیوان شمس به حد کمال یافت میشود.با وجود اینکه غزلیات مولانا بر بدیهه(فی البداهه)سروده شده است و نیز با توجه به عدم رغبت و علاقه مولانا به«قافیهاندیشی» 1 هاو توجهات شاعرانه و ادیبانه در امر ساختن کلمات و عبارات و الفاظ، باز مشاهده میکنیم که قدرت ابتکار و تسلط او بر زبان فارسی به اندازهای قوی است که واژهها و کلمات را بهخوبی استخدام مینماید و به جا و در خور از آنها استفاده میکند.او در میان شاعران از حیث استادی و توانایی و مهارت بر زبان شعری، بیمانند و بینظیر است.تنوع حالات درونی و تجارب روحانی و عرفانی به او امکان داده تا از واژگان پویاتر، وسیعتر و مبتکرانهای استفاده کند.«سادگی و بیقیدی درخشانی که در بیان طبیعی و بیتکلف او دیده میشود، چندان است که خواننده را غرق اعجاب و حیرت میکند، این همه سخن او را سبک و شیوهای خاص میبخشد، سبک و شیوهای که با وجود ابهام، ساده و با وجود تیرگی، درخشنده است.بیقیدی در انتخاب لفظ و تعبیر، آزادی از قید نظم و ترتیب منطقی، بیاعتنایی به قواعد و سنتها و استفاده دائم از تعبیرات مربوط به زندگی عادی و روزانه، سبک او را مشخص میکند.» 2 غزلیات شمس در میان آثار غزلسرایان ایران از حیث تنوع واژگان و تعدد نحوه بیان کاملا بینظیر و استثناست، مسلما این گستردگی و تنوع چیزی نیست جز وسعت و تنوع دامنه معانی و مضامین موجود در ذهن و زبان مولانا. ابزار مولانا برای ایجاد تنوع در زبان، صور خیال شاعرانهای چون تشبیه، مجاز، استعاره و کنایه است، او به خصوص به کمک استعاره و کنایه بسیاری از مفاهیم انتزاعی و تجریدی را بهگونهای بسیار زنده و قابل فهم بیان کرده ا ست. با آنکه محور اصلی موضوعات دیوان شمس را مفاهیم و مباحث عرفانی تشکیل میدهد، اما به د لیل استفاده درست و خلاقانه مولانا از زبان و آفرینش واژههای جدید، دیوان او مانند آثار عرفانی پیش از او، از اصطلاحات عرفانی درجه اول(توبه، رضا، توکل و...)آکنده و گرانبار نشده، بلکه او مفاهیم دشوار عرفانی و سیر و سلوک را با زبانی شیرین و قابل فهم و با کمک کنایات و استعاراتی بدیع و دلنشین بیان نموده است. در این مقاله به نمونههایی از تنوع زبانی مولانا در قلمرو موضوعات عرفانی اشاره میشود: سماع از جمله موضوعاتی که در دیوان شمس، مفصلا در باب آن سخن به میان آمده«سماع»و ارزش و اهمیت آن در تصفیه باطن سالک است.گفتهاند«هر چیزی را قوتی است و قوت روح، سماع است.» 3 همچنین در کتاب اسرار التوحید آمده:«از شیخ ما سؤال کردند از سماع، شیخ ما گفت:السماع قلب حیّ و نفس میت.» 4 مولانا سماع را آرامبخش جان بیقراران حقیقت قلمداد میکند و معتقد است: سماع آرام جان زندگانست کسی داند که او را جان جانست (1/3663) در غزلیات شمس حدود شصت مفهوم و تعبیر کنایی در باب «سماع»وجود دارد که با هنرمندی و استادی هر چه تمامتر بیان شده است، به عنوان مثال: به رقص آوردن کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست آنکه به رقص آورد کاهل ما را کجاست؟ آنکه به رقص آورد پرده دل بردرد این همه بویش کند، دیدن او خود جداست جنبش خلقان ز عشق، جنش عشق از ازل رقص هوا از فلک، رقص درخت از هواست (1/5001-4999) دستفشان و چرخزنان: دست فشانم چو شجر، چرخ زنان همچو قمر چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما (1/493) در آب و گل لغزیدن: بت گل روی چون شکّر، چون غنچه بسته بود آن در چو در بگشاد وقت آمد که در ریزیم مستانه که جانها کز الست آمد بسی بیخویش و مست آمد از آن در آب و گل هر دم همی لغزیم مستانه (5/24358-24357) دوّار آمدن: سرمایه مستی منم، هم دایه هستی منم بالا منم، پستی منم، چون چرخ دوّار آمدم (3/14595) دستزنان: مژده مژده، همه عشّاق بکوبید دو دست کانکه از دست بشد دستزنان میآید (2/8437) و نیز: به رقص و طرب درآوردن، پا کوبیدن، پاکوفتن، پایکوب، چون آسیا گشتن، در رقص درآمدن، دست کوبیدن، رقصان گشتن، گردان کردن، مست و کفزنان کردن، گردان بودن و... خاموشی در غزلیات شمس، زیباترین و پرمفهومترین تغییرات و عبارات را در باب نظریه«سکوت و خاموشی»میتوان مشاهده نمود، همچنین در این دیوان حدود دویست و سی تعبیر و کنایه در باب خاموشی و اهمیت سکوت بیان شده که مولانا از اعماق وجود سراپا پویای خویش، آنها را خلق نموده است. معمولا ساختار اصلی تعبیرات کنایی مولانا در دیوان شمس، تشبیه، استعاره و یا مجاز است، مانند عبارت«آیینه بیان را در نمد کردن»در بیت: ز سخن ملول گشتی که کسیت نیست محرم سبک آیینه بیان را تو بگیر و در نمد کن (4/21002) در بیت مذکور، بیان به آیینهای(مشبه به محوسس)تشبیه شده و«تشبیه فشرده» 5 است. «چون سوسن حرف بر زبان نیاوردن»: اگر پوشیدم این اطلس، سخن پوشیده گویم بس اگر خود صد زبان دارم نگویم حرف چون سوسن (4/19538) مشبه به محسوس(سوسن)و«تشبیه گسترده 6 است. «چون پسته دهان بستن»: از جان و جهان رسته، چون پسته دهان بسته دمها زده آهسته، زان راز که گفتستی (5/27432) ساختار اصلی کنایه مذکور، تشبیه است. «پر سخن را نگشودن»: مگشای پر سخن کزانسو بیپر باشد همیشه پرواز (3/12683) استعاره مکنیه و یا«تشخیص» 7 و جاندار انگاری، ساختار اصلی کنایه مذکور را تشکیل میدهد. مولانا در بسیاری از اشعار خود در جایگاه«تخلّص»از الفاظی چون«خاموش، خمش، خموش، خمش کن و...»استفاده کرده و یا از کلمات و کنایات و تعبیراتی که بار مفهوم خموشی را در خود نهفته دارند، عبارات و کنایات دلنشین زیر، از این نوعاند: از امر و نهی بس کردن، از حرف برهنه شدن، از حرف توبه کردن، از سخن گریختن، از سخنگویی بس کردن، از سودای گفتوگو رستن، از قشر حرف گذر کردن، از قیل و قال رهیدن، از گفتن چنگ داشتن، از گفت زبان خود را کندن، از گفت سیرگشتن، از گفت لب بستن، از منطق طهارت کردن، دم دار شدن، سوفسطایی نشدن، دفتر گفتار را در جوی افکندن، طبل مقالت را نکوبیدن، نفس نزدن، نقل را هشتن و... عالم ماده(دنیا، جهان) دنیا، جهان و عالم ماده در غزلیات شمس بهگونههای مختلف توصیف شدهاند، در برخی از ابیات مولانا به کمک صورت بیانی «تشبیه»دنیا و عالم ماده را به خوبی و زیبایی وصف نموده: خوک دنیاست صید این خامان آهوی جان شکار بایستی (7/33822) (تشبیه محسوس و فشرده) دامیست دام دنیا کز وی شهان و شیران ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن (4/21407) (تشبیه محسوس و فشرده) گنده پیرست جهان، چادر نو پوشیده از برون شیوه و غنج و ز درون رسوایی (6/30424) (تشبیه محسوس و گسترده) تعداد کلماتی که در دیوان شمس، استعاره از دنیا یا عالم ماندهاند، نسبتا زیاد است.این استعارات اکثرا از امور محسوس انتخاب شدهاند، به عنوان مثال: «آبشور»: چون نشوی سیر ازین آبشور چونکه امیر آب دو صد کوثری (7/34921) در ساختار برخی کلماتی که مجاز یا استعاره از عالم ماده است، از ترکیبی توأم با صفت اشاره و اسم استفاده شده است؛ مانند: این خشک، این منزل، این ولایت، این طرف، این سو، این سرا، این طرف. رخت ازین سوی بدان سو کشم بنگرم آن سوی نظامی دگر (3/12443) من بی من و تو بیتو در آییم درین جو زیرا که درین خشک بجز ظلم و ستم نیست (1/3587) و نیز: آب و سبزه، آب وگل، آخر، آخر ستوران، اقلیم نار، برون، بند، بلاد کافری، پست، پستی، پنج و شش، تاریک غار، تنگ زندان، تیرهگل، تنگنا، جادوی سحّار، جیفه، چار دیوار، چاه، چرخ آبگونی، چرخ بد پیوند، حبس، خارین بد، خارستان، خاک، خاکدان، خانقاه ششدری، خانه، خانه پرغوغا، خانه عاریت، دار فانی، دام، دامگه، دوزخ امشاج، ده، دهر، دهلیز، دیرفانی، رباط کهنه، زمین زندان، زندان غبرایی، سرگین، شوره، شهر، صورت، مرعای شهوانی، مصطبه، متاع غرور، ویران و... عالم معنی: در دیوان شمس تعداد ترکیبات، واژهها و کلمات استعاری، مجازی و کنایی که بار مفهوم عالم معنی و نظایر آن را دربردارند، بسیار فراوان است؛همچنین ترکیب ساختاری برخی از این کلمات، صفت اشاره و اسم است، مانند:آنسو، آن کران، آن ولایت و...به نمونههایی از این نوع توجه فرمایید: آنسو: گر خواری و گر عزیز اینجا زان سوست بقا و ملک و اعزاز (3/12682) آن کران: در غیب جهان بیکران دیدم آلاجق خود بدان کران بردم (3/16243) آسمان دیگر: عدم تو همچو مشرق، اجل تو همچو مغرب سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند (2/8051) چمن اخضر: تن ما خفته در آن خاک به چشم عامه روح چون سرو روان در چمن اخضر او (5/23472) خرمنگاه گردون: به خرمنگاه گردونی که راه کهکشان دارد چو ترکان گرد تو اختر، چه خرگاهی نمیدانم (5/15190) دریا: ما ز بالاییم و بالا میرویم ما ز دریاییم و دریا میرویم (4/17540) میخانه: 8 صافی انگور به میخانه رفت چونکه اجل خوشه تن را فشرد (2/10638) گلشن باقی: درآ در گلشن باقی، برآ بر بام کان ساقی ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را (1/752) و نیز: آسمان غیبی، آسمان قدسی، آفاق گردون، آن دیار، آن سوی هفت آسمان، از آن دست، از آن سر، اقلیم بالا، اقلیم بیجایی، اوج، بارگاه، بالا، بالا ترک بالای چرخ گردون، بالای چرخ نیلی، بالای فلک، بام هفت آسمان، بتخانه غیبی، بحر، برج، برج ابد، بستان بیجایی، بقا، بیجا، جوی رحمت، چمن اخضر، چرخ خطه بیحد، دار الامان، دار ملک لم یزل، درگاه بیچونی، سقف سماء، سقف مصفا، سقف معلا، شهر حقایق، شهر شگرف، عالم پایدار، علا، عیشخانه، و... ملامت: ملامت که به اعتقاد مولانا به منزله«نقل می عشق» 9 است، از جمله کلمات مهمی است که به گونههای مختلف بیانی از آن سخن به میان آمده است؛به این نمونهها توجه فرمایید: آبرو کمتر شدن: گر آبرو کمتر شود صد آبرو محکم شود جان زنده گردد وارهد از ننگ گور و گورکن (4/18859) از نام و ننگ رهیدن: صد خرابات کسی را بود کو رهد از صدر و ز نام و ز ننگ (3/14094) فضل و ادب را رها کردن: خامش کن این برادر، فضل و ادب رها کن تا تو ادب بخواندی، در تو ادب ندیدم (4/17714) ترک حیا و شرم کردن: ترک حیا و شرم کن، پشت مراد گرم کن پشت من و پناه من، خویش من وتبار من (4/19284) گرفتار زهد و پرهیز نبودن: ما گرفتار شادی و طربیم نه گرفتار زهد و پرهیزیم (4/18506) و نیز: آبروی رفتن، از بدنامی نترسیدن، از بیشرمی عار نداشتن، از چشم مردم افتادن، از حرمت عار داشتن، از خلق زخم آمدن، از زخم زبان نگریختن، از سجاده بیزار بودن، از عافیت بریدن، از نیکنامی دل کندن، از یاران بدنام نگریختن، بدنام عشق شدن، بر خلق بدنام بودن، بر عار گردیدن، پرده شرم دریدن، پرده ناموس و سالوس را دریدن، زخم زبان کشیدن، خرقه را گرو خرابات گذاشتن، ننگ را خریدن و... عشق: عشق که اساسیترین و بنیادیترین واژه دیوان شمس است، حدود پنج هزار بار به گونههای مختلف از آن یاد شده است. کلماتی که در دیوان شمس استعاره از عشقاند و یا عشق به آنها تشبیه شده(در جایگاه مشبهبه قرار دارند)عبارتاند از: آب حیات: تن همی گوید به جان پرهیز کن از عشق او جانش میگوید حذر از چشمه حیران چرا؟ (1/1609) آتش: سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم که درآ در آتش ما، بجه از جهان آتش (3/13237) خسرو شاهنشهان: ای خسرو شاهنشهان، ای تختگاهت عقل و جان ای بینشان با صد نشان، ای مخزنت بحر عدم (3/14649) نیز: آب، آتش، آفتاب، آشنا، اصل، باغ، بحر بیکنار، بحر بیمعنی، بلای جان، بهار، بهار دل، جان آسمان، جان جان، جانفزا، خورشید، دریا، دریای درفشان، زنده جاودان، شهر، شه، شهریار و... دل: دل که مخزن و محل اسرار الهی است و«دایره وجود از دور حرکت او به وجود آمده» 10 ، در دیوان شمس تعبیرات و استعارات خاصی را به خود اختصاص داده است، به عنوان مثال: آینه: هلا که شاهد جان آینه همی جوید به صیقل آینهها را ز زنگ بزدایید (2/9977) باز سپید: او باز سپید پادشاهست پرید به سوی پادشا شد (2/7588) جان: جان که حقیقت وجود آدمیست، در دیوان شمس با عناوین زیر یاد شده: آب حیات: ماه وجودش ز غباری برست آب حیاتش بدر آمد ز درد (2/10636) باز مسکین: درین ویرانه جغدانند ساکن چه مسکن ساختی ای باز مسکین؟ (4/19955) کیمیا و یوسف: یوسفا در چاه شاهی تو و لیک بیلوایی!بیلوایی!بیلوا چاره را چون قصر قیصر کردهای کیمیایی!کیمیایی!کیمیا (1/1937-1936) بستان: باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن (4/21312) وقت: وقت که حقیقتی میان ماضی و مستقبل به شمار میرود و «چیزیست که در دل از لطایف غیب حاصل میشود» 11 ، در دیوان شمس تعابیر کنایی فراوانی را به خود اختصاص داده است. به این نمونهها توجه فرمایید: از حال دی و فردا رهیدن: دو گوشم بست یزدان تا رهیدم ز حال دی و فردا و خرافات (1/3873) ذکر مامضی نکردن: زان حالها بگو که هنوز آن نیامدهست چون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی (1/2178) گردن فردا زدن: آنکه نقل و می او در ره صوفی نقدست رسدش گر به نظر گردن فردا بزند (2/8214) همچنین:بر نقد زدن، به فردا نیفکندن، در امروز نگریستن، روزگار خویش را امروز دانستن، کار امروز را فردا نگفت، مدت آینده را نپاییدن، نام فردا را نگفتن، نسیه را گردن زدن، نقد ستاندن، نوبت را به فردا نیفکندن، وعده فردا را با دل نگفتن، وعده فردا را رها کردن. *** غیر از مواردی که بدان اشاره نمودیم، در غزلیات شمس تعبیرات و کنایاتی وجود دارند که مجموعا مفهومی عرفانی از آنها استنباط میشود؛مانند: از بشریت گذر کردن: گذر کن از بشریت فرشته باش دلا فرشتگی چو نباشد بشر چه سود کند؟ (2/9877) از آب و طین برجهیدن: ای دل ز دیده دام کن، دیده نداری وام کن ای جان نفیر عام کن، تا برجهی زین آب و طین (4/18916) از حجاب سر برون کردن: بار دیگر سر برون کن از حجاب از برای عاشقان دنگ را (1/1942) از خود برهنه گشتن: ز اوصاف خود گذشتم و ز خود برهنه گشتم زیرا برهنگان را خورشیذ زیور آمد (2/8851) سوی بیسویی روان شدن: ز خرمنگه شش گوشه نخواهی یافتن خوشه روان شو سوی بیسویان، رها کن رسم شش سویی (5/26593) و نیز ترکیبات و تعبیرات کنایی مانند: از آب و گل فارغ شدن، از اشغال بریدن، از اندیشه بری گشتن، از بروبرگ وارهیدن، از بود برهنه شدن، از تن برون رفتن، از جان و جهان رستن، از جهت گریختن، از چاربسیط برون بودن، از چنان چنین رهیدن، از چون و چرا رستن، از حجاب سر برون کردن، از خود بریدن، از خود تهی شدن، از خود فارغ آمد، از خویش طاق گشتن، از صورت برتر آمدن، از عشق زادن، از غیر بریدن، از قالب رمیدن، از گل برون رفتن، از هستی گذشتن، بر سلطان رسیدن، بر نیستی خنبک زدن، بسمل شدن، بیسر شدن، جاروب زلا ستاندن، خرقه دریدن، در چله شدن، رخت به آسمان بردن، هستی را رفتن، نقش خود را زدودن، هوا را حد زدن و... از جمله نکات قابل توجه در دیوان شمس این است که واژهها و تعبیرات منتخب، برگرفته از زبان عامه مردم و امور قابل فهم همگان است.اکثر عناصر اصلی استعارات او را محسوس تشکیل میدهد، به اعتقاد مولانا کل حیات در حال حرکت است. بنابراین ویژگی مهم استعارات او را حرکت و حیات و پویایی تشکیل میدهد، مستعار لهها(مشبهها)معمولا امور و حالات عرفانی، انتزاعی و تجریدی هستند و مستعار منهها(مشبهبهها) امور محسوس و ملموس؛مانند:دریا(عشق)، ماهی(سالک)، آینه (دل). قدرت و قریحه مولانا در امر ساخت ترکیبات وصفی و اضافی نیز بینظیر است.در غزلیات شمس حدود دهها هزار ترکیب وجود دارد که بسیاری از آنها مسلما از ضمیر خلاق مولانا سرچشمه گرفته است. از این مبحث میتوان نتیجه گرفت که ابداعات مولانا در قلمرو زبان و بیان، ناشی از مهارت و تسلط روح بزرگ و بینش متعالی اوست؛بنابراین آنچه از چنین ذهن و زبانی بیرون تراویده، رنگ جاودانه، اصیل و بشری به خود میگیرد. لطفا بفرمایید با توجه به نکتهای که دیوید سون هم مطرح کرده یعنی جدایی یا اتحاد objective و subjective آیا جرم یک چیز ذهنی است یا عینی. موحد:کسانی که فیزیک خواندهاند مسئله را میدانند. وقتی میگویند جرم نمیتواند با سرعت نور حرکت کند چون بینهایت میشد، این جرم، دیگر معنای جرم معمولی را نمیدهد و داستان دیگری است، یعنی مفهوم عوض میشود.حتی در مکانیت نیوتنی هم جرم یک ترم تئوریک است.وقتی شما از یک طرح مفهومی به طرح مفهومی دیگر میروید، میبینید که مفاهیم هم معنای دیگری پیدا میکنند.این مفاهیم را ما وضع میکنیم، برای اینکه نظریهای را بیاورم، مثلا اندازه حرکت، گشتاور و...همه مفاهیمی است که ما وضع میکنیم.حال اینکه، عینی یا ذهنی بودن این مفاهیم بستگی دارد به اینکه تا چه حد در سیستمی که داریم کار میکنیم، به کارمان بیاید و پدیدههای خارجی را برایمان توضیح دهد. آیا حافظ هم اول به قافیهها فکر میکرد و بعد شعر میگفت؟ موحد:چنانکه گفتم این حرف را از دکتر محمد علی موحد شنیدم.ثانیا وقتی حافظ میگوید: دوش رفتم به در میکده خوابآلوده جامهتر دامن و سجاده شرابآلوده وقتی به«ترابآلوده»میرسد قافیه در ذهنش آمده و باید فکری کند.منتها همان طور که گفتم آنها چنان این کار را میکنند که احساس تصنع نمیکنیم و این فرق میکند با غزلسرایان بعدی که تصنع در آنها مشهود است و شما حس میکنید که این بیت را فلان قافیه گفته است. کدام یک از شاعران معاصر ما از غزلیات شمس تأثیر پذیرفته است؟ موحد:شاعری که اکنون به ذهنم میآید، سپهری است. یعنی در هشت کتاب سپهری در بخش اول شعرهایی هست که آهنگین است و فضای غزلیات مولانا را دارد و البته با حال و هوای سپهری میخواند.البته زبانش بعدا عوض میشود و در کتاب هشتم متأسفانه تحت تأثیر رؤیایی قرار میگیرد و یک دفعه کارش افت میکند.سایه نیز غزلیاتی به تقلید از مولانا دارد. میدانم که شاملو در جوانی تحت تأثیر مولوی بوده. استاد ابو الحسن نجفی گفتند که یکبار آمد و شعر «روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو» را خواند، گفتم برایم بنویس و نوشت و ایشان دستخط شاملو را که این غزل را از حافظ نقل کرده بود به من نشان دادند.اما آن تحرک و پویایی شاملو در باغ آیینه، هوای تازه و شعری مانند«ماهی»شاید زیر تأثیری از مولوی باشد.تأثیر گرفتن شاعران از هم امر دقیقی است، به خصوص اگر شاعر در این کار ظریف باشد، از راپاوند میگوید یا مضمونی را از شاعری نگیرید یا چنان بگیرید که هیچ کس نفهمد.ویتگنشتاین در جایی گفته است من هیچ حرف تازهای از خود ندارم، هر چه دارم از دیگران است، اما چنان بیان میکنم که خیال میکنند از من است.اگر کسی فرگه را خوب بشناسد متوجه میشود که چقدر ویتگنشتاین حرفهای فرگه را تکرار میکند، اما در لباسی که خاص ویتگنشتاین است. آیا اثری در زمینه جغرافیای کلام وجود دارد؟ موحد:نه این نظریه طرح مفهومی که یکی از مقالات معروف دیوید سون است برای رد کردن این تعارض on the very idea of conceptual scheme مقاله خیلی معروفی است و اتفاقا یکی از جاهایی است که با کوآین اختلاف پیدا میکند. من فکر کردم این طرحهایی مفهومی را میشود از نظریات علمی به نظریات هنری توسعه داد منتها به پردازش و کار نیاز دارد، چون فلسفه در حرف زدن ایجاد میشود، اما شکل نهاییاش را در نوشتن میگیرد.اگر فرصتی کردم شاید بتوانم این مسائل را بنویسم. پانوشتها: (*)این اصطلاح«کهندوزی»را نظامی هم دارد و از آن تبرّی میجوید: تا توانم چو باد نوروزی نکنم دعوی کهندوزی (1)- قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من خوش نشین ای قافیهاندیش من قافیه دولت تویی در پیش من مثنوی معنوی، مولانا جلال الدین محمد بلخی، به تصحیح دکتر محمد استعلامی، تهران، انتشارات زوّار، چاپ اول، 1360، ج 1، ص 87. (2)-با کاروان حله، دکتر عبد الحسین زرینکوب، تهران، انتشارات علمی، چاپ ششم، ص 241. (3)-این سخن از ابو القاسم نصرآبادی(عارف مشهور)نقل شده است. تذکرة الاولیاء، فرید الدین عطار نیشابوری، به تصحیح دکتر محمد استعلامی، تهران، انتشارات زوار، چاپ ششم، 1370، ص 793. (4)-اسرار التوحید، محمد بن منوّر، به تصحیح دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران، انتشارات آگاه، چاپ اول، 1366، ص 305. (5)-مقصود از«تشبیه فشرده»تشبیهی است که به صورت ترکیب اضافی باشد. (6)-مقصود تشبیهی است که به صورت اضافی نباشد. (7)- Personification به مفهوم قسمی استعاره به کار رفته است که به موجب آن عناصر بیجان یا انتزاعی، صورتی انسانی، بهیمی یا جاندار مییابند. فرهنگ اصطلاحات ادبی، سیما داد، تهران، انتشارات مروارید، چاپ چهارم، 1380، ص 77. (8)-«میخانه، عالم لاهوت و معنی را گویند». رشف الالحاظ، شرف الدین الفتی تبریزی، به تصحیح نجیب مایل هروی، تهران، انتشارات مولی، چاپ اول، 1362، ص 60. (9)- عاشق چو مستتر شد بر وی ملامت آید زیرا که نقل این می نبود به جز ملامت (1/4597) (10)-این تعریف در کشّاف ذکر شده است. کشّاف اصطلاحات الفنون، محمد علی بن علی تهانوی، مطبعة بدار الخلافة العلیه. (11)-شرح شطحیات، روزبهان بقلی شیرازی، به تصحیح پروفسور هانری کربن، تهران، انستیتوی ایران و فرانسه، 1344، ص 548. برگرفته از: کتاب ماه ادبیات و فلسفه » شماره 77 (صفحه 86)
کامپوننت نظرات بر مطالب، جوملا فارسی توسعه و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری جوملا - http://www.joomla.ir" |







